نظریه مبادله:(برگرفته ازکتاب تفکرنظری درجامعه شناسی ازویلیام اسکیدمور)

 

نظریه مبادله بران است تابوسیله مبادله ( مبادله اعم ازمبادله اشیاء ملموس وغیرملموس مانند مبادله احساسات،ارزشها،تکریم،علاقه،همکاری وتایید) به عنوان مبنای برای نظم اجتماعی بی پردازد. این واژه ازاقتصاد وارد جامعه شناسی شده است.( دیرویازود درذهن کسی باید خطورمی کرد که نیروهای که بازارهای اقتصادی را بطورنسبی ثابت وفعال نگه می داشت، شاید نمودهای خاص همان اصولی باشند که علل کلی نظم اجتماعی محسوب می شدند.ص 80 ).واژه مبادله ازبازاربه روابط اجتماعی تعمیم یافت به این دلیل که عوامل واصول که باعث نظم دربازارمی شود همانند ویاجزء ازعوامل نظم بخش درجامعه باشد. دراواخرقرن هجده وقرن نوزدهم همزمان بابسط وگسترش انقلاب صنعتی درابتدا هیچ قانونی برای تنظیم نظام بازاروکنترول بران وجود نداشت. ولذاهرکسی ازهرطربق که می توانست به جمع اوری پول می پرداخت. یک نوع فردگرایی افراطی بوجود امد. همین توجه به اقتصاد بازارموجب شد تامبادله به معنای امروزی ان بوجود بیاید. اما بهرصورت عمر فردگرای افراطی بسیارکوتاه بود هرچند که فلسفه سیاسی واجتماعی ان تا به امروزدوام اورده است. این فردگرای افراطی واکنشی را برانگیخت که بصورت حرکت بسوی جمع گرای وتوجه به نفع عمومی درامد. ازدهه 1937 تا اواخردهه 50 جامعه شناسی تحت سلطه ای نظریه جمع‌گرایانه بود. پیدایش نظریه مبادله دردهه 1940 وتوسعه ای ان دردهه 1950 واکنشی بود دربرابرنظریه کارکردگرایی ساختاری ونیزرجعت به روح واصول فردگرای.

 

نظریه مبادله مرهون ومتاثرازنظریه روانشناسی تجربی اقای اسکنیرنیزهست. دراین رواشناسی برمحرک وپاسخ تاکید می شودوگفته می شود انسانهامانند حیوانات رفتارشان واکنشی دربرابرمحرک است. این نظریه می گوید درمورد حیوانات درازمایشگاه ما می بینیم که وقتی با پاداش دادن رفتاریک حیوان را تحریک می کنیم، دردفعات بعدی بادادن همان پاداش می توان حیوان را به واکنش مانند واکنش قبلی تحریک کرد. واین مسئله درازمایشها امکان پذیراست اما درزندگی واقعی نیزمی توان انرا مشاهده کرد. که انسانها نیزازیک رفتارش اگرپاداش بگیرد با دادن پاداش دردفعات بعد نیزهمان کنش خودرا تکرارمی کند اوازاین طریق می توان رفتارانسانها را پیش بینی کرد.

 

نکته: تمام نظریه های مطرج درعلوم انسانی وبویژه جامعه شناسی انگونه که صاحبان انها ادعا دارند که تبیین کنند ه تمام رفتارهای انسانی است قابل پزیرفتن نیست اما هرکدام ازاینکه یک بخشی ازرفتارهای انسانی را تبین می کنند قابل استفاده است.مثلاهمین نظریه اسکنیرکه دربین دانشجویان جامعه شناسی بسیاربامهری نگرسته می شود اگربادقت بیبنیم می بینم که واقعابسیاری ازرفتارها تحت تاثیرمحرک وپاسخ است مثلااقای که پزشکی درس می خواند برای ان است که پاسخ دارد وپاسخش همان پولدارشدن ونیزپرستیژاجتماعی است وهمین طورکارها ومشاغل دیگر.س

 

این نظریه ازنهضت فلسفه لذت جوی نیزمتاثراست. که می گوید افراد قابلیت تمیزبین لذت ورنج را داراهستند ولذا هرگونه رفتارشان برمحاسبه لذت ودرد است. وسعی می کند رفتاری را انجام دهد که منجربه لذت شود.

 

پس نظریه‌ای مبادله درجامعه شناسی ریشه درچهار نحله ای فکری ذیل داشته است:

انسان شناسی. تحت عنوان هدیه. البته دراین مرحله بصورت علمی نیست.

 

1-   انسان شناسی وتحت عنوان هدیه. البته صورت علمی نداشته است دراین دوره.

 

2-   فردگرای اقتصادی

 

3-   روانشناسی تجربی

 

4-   فلسفه لذت جوی

 

چندنکته:

1-مبادله دردوسطح قابل مشاهده است:

 

1-   مبادله دوفرد

 

2-   مبادله دوساختارمانند مبادله دوقبیله.مثلایکی به دیگری دخترمی دهد.

 

3-  توجیه قدرت درمبادله: قدرت محصول عدم توازن درمبادله است مثلاامریکا چون درمبادله- مبادله کالاو....- دست بالای دارد لذا قدرتی بیشتری نیزدارد.

 

4-  انچه درمبادله مهم است اخلاق مبادله است که بیشتردرنظریه انتخاب عقلانی اجتماعی مورد توجه است نه اقتصادی

 

5-   گزاره های تاثیرگذاربرنظریه مبادله (ر.ک.ریتزر. بحث نظریه مبادله)

 

واحد تحلیل درنظریه مبادله: سطح تحلیل خرداست وموضوع موردمطالعه نیزفردورفتارفردی است. البته این نظریه ازفرد اغازمی کندامادرادامه تحلیل به گروهها ونهادهانیزمی پردازد زیرا مبادله درخلاء صورت نمی گیرد بلکه درارتباط باافراد دیگرودرنتیجه دریک جمع وگروه انجام می شود. وازانجاکه گروهها به عنوان ابزاری برای تحقق هدفهای اعضای شان درنظرگرفته می شود به ان نیزمی پردازند.

نظریه مبادله براین فرض استواراست که انسانها وهرفرد یکسری ارزوها واهداف شخصی دارد که درصدد براورده کردن انهااست.یعنی باهرکارش می خواهد پاداشی بگیرد. تا بابراورده کردن انها رضایت خاطرخودها را فراهم کنند. بنابراین درپس تمام فعالیت ها رضایت خاطریک مسئله بسیارمهم وحیاتی است. اینجا این سئوال مطرح می شود که انسانها تنها روحیه ای خودخواهانه ندارد بلکه روحیه دیگرخواهانه نیزدارند. انسانها گاه بخاطرنجات یک غریق خودرا به خطرمی اندازد. ویا بخاطرکشورش خودرا به کشتن می دهد. نظریه پردازان مبادله می گوید تبیین انها اینجا رانیزشامل می شود زیرا پاداشی که شخص ازکارش انتظار دارد دونوع است پاداش مادی وپاداش معنوی. به عبارت دیگررضایت دوقسم است رضایت مادی ورضایت معنوی .مثال های که ذکرشد نیزبرای ان افرادمنفعت دارد حتی بگویم که منفعت شخصی دارد اما نوع منفعت فرق می کنداینجا ازنوعی معنوی است نه مادی.

تفاوت سود وپاداش:

 

گفته شد که انسانها درقبال رفتارش انتظارپاداش دارد اما اگردقیق تربگوییم انتظارسود را دارند. سود عبارت است ازتفاوت پاداش وهزینه[1][7]. مثال که اقای اسکیدمورمی زند درمورد اقای بیل وپت است. بیل می خواهد روی پت تاثیربگذارد تا او حرفش را بی پذیرد. بیل برای این کار پت  را به سینما می برد اما اگراورا به رستورا ن می برد شاید تاثیرگذاری بیشترمی شد اما اقای بیل نزد خودش محاسبه کرد که اگرپت را به رستوران بی برد غیرازمصارفی که باید برای غذا داشته باشد باید برای شان لباس مخصوص نیزبخرد ودرکل برای رسیدن به سود باید هزینه ای زیادی را صرف کند. امابا رفتن به سینما هرچند به سودی کمتری می رسد اما بهرصورت هزینه ان خیلی کمتراست. بردن به رستوران سودش زیاد است اما هزینه ان نیزخیلی زیاد است. لذا برای بیل پاداشی بدست امده با هزینه ناچیزمنفعت دارد نه پاداش زیادتراما با هزینه به مراتب زیادتر. این تفاوت میان پاداش وهزینه دراصطلاح نظریه پردازان مبادله همان سود است.

 

با توجه به سخنان فوق درنظریه مبادله به انسان به دید کاملاازاد و مختارنگریسته می شود.انسانهاهرگونه اراده کند می تواند. البته نظریه پردازان مبادله به محدودیت های که ازسوی محیط وهنجارها وارزشهای اجتماعی برافراد اعمال می شودنیزتوجه دارد اما می گویند توجه زیاد برمحدودیت های اعمال شده توسط نیروهای خارجی به پوچی منجرخواهدشد. درمورد انسانها انتخاب نقش برجسته ای دارد ونیروهای خارجی نقش بسیارکمرنگ دارند محیط به هرشکلی که باشد هرگزان چنان مسلط نیست که بتواند بطورکامل کنشهای مردم را معین سازد.

 

گفته شد که هرفرد می خواهد رفتاری  را انجام دهد که پاداش داشته باشد. اما این پاداش ها اینگونه نیست  که تماما منحصربه فردباشد بلکه پاداشهای مشترک بین انسانها نیزیافت می شود که یکی ازانها تایید اجتماعی است. یعنی اکثرادم ها سعی می کند کاری انجام دهد که درجامعه مورد تایید قرارگیرد. مردم اورا آفرین بگوید.ازهمین جا وارد بحث گروه درنظریه مبادله می شویم.

جایگاه گروه درنظریه مبادله

 

تا اینجادرباره افراد وکنشهای انگیزشی شان بحث کردیم اماهدف اصلی نظریه مبادله تبیین کنشهای افراد درقالب گروههای اجتماعی است ودرنتیجه تبیین گروههای اجتماعی.

 

انسانها بدنبال پاداش اندواین پاداشها تنها درتعامل با دیگران تحقق می پذیرد. پس هرفرد تنها درمیان یک جمع وگروه است که می تواند انتظارپاداش را داشته باشد لذا هرفرد اگربخواهد دیگران رفتاراورا پاداش دهد اوباید طوری رفتارنماید که مورد پسند دیگران وگروه باشد. وهمینطوردیگران. این مسئله درگرو همکاری منظم کنشگران با یکدیگراند. بنابراین بدست اوردن پاداش ومخصوصا تایید اجتماعی بیشتر درگروی همکاری منظم بین افراد است وکسانیکه چنین همکاری نداشته باشند ازپاداش کمتری نیزبرخوردارخواهندبود. این مسئله باعث می شود که افراد جذب گروه شوند ودردرون گروه نیزبه هنجارهای گروهی احترام بگذارند تا پاداش بیشترنصیب شان شود. پس درجامعه گروههای بوجودمی اید ونظم دررفتارگروهی را به این صورت می توان تبیین کرد.

 

این گروه سلسله مراتبی ازسمت ها دارند. عده ای بالا وعده ای درپایین قراردارند.معیاردرقرارگرفتن درهرمرتبه نیز داشتن منابع کمیاب است مانند داشتن تخصص، ویژگیهای اخلاقی ومدیریت و.... وهرفردبا توجه به سمتی که دارد ازاحترام وپاداش اجتماعی برخوردارمی شود.

 

یکی ازمسائل دیگردرمورد گروه  مسئله انطباق افراد با هنجارهای گروهی است. که به تبیین گروه کمک می کند. درسلسله مراتبی گروه هرکسی که درسمت بالاترباشد وازاحترام بیشتربرخوردارباشد ، درقبال گروه بیشتراحساس مسئولیت می کند وخودرا بیش ازهمه موظف به رعایت هنجارهاوقوانین گروه می داند. اماکسانیکه درمراتب پایین تری قراردارند کمترپایبند به قوانین ومقررات گروه است مخصوصا زمانیکه گروههای رقیب نیز درکمین باشد که چنین افرادی را جذب کنند. این مسئله چیزی جالبی دیگری را نیزبدنبال دارد وان اینکه افراد که درمراتبی بالاقراردارند اگرکدام تخطی نمایند اولا مردم ان را باورنمی کنند وثانیا اگرباورهم کنند بازتاحدودی چشم پوشی می کنند. درصورت که چنین تخطی ازرده های پایین غیرقابل اغماض است.

جی. سی. هومنز ونظریه مبادله:

 

هومنزازادبیات انگلسی به جامعه شناسی امد ودلیلش را نیزخود او گفت که درادبیات کاری برای انجام نداشتم.

 

اوخودرا نظریه پردازمبادله نمی دانست زیرامعتقد بود که مبادله شکل خاصی ازرفتارنیست بلکه بنیاد همه رفتارها است.

 

موضوع بررسی هومنز رفتارهای مقدماتی است(elementary behavior )

 

 

 

هومنزازنظریه سازی قیاسی درباره نظریه مبادله استفاده می کند. هومنزپنج تا گزاره بنیادی دارد که می گوید تمام مواردخاص ازرفتارانسانها را با ارجاع به این گزاره ها می توانیم توضیح دهیم.

 

گزاره های هومنز:

 

1-( گزاره محرک (STIMULUS  PROPOSITION) اگردرگذشته یک محرک خاص یا مجموعه ای ازمحرکها درزمانی رخ داده باشد که فعالیت  شخص پاداش گرفته است، پس به هراندازه که محرکهای جدید به محرکهای قبلی شبیه ترباشند، امکان بیشتری وجود دارد که شخص همان فعالیت یافعالیتی شبیه به ان را انجام دهد)[2][8]. این گزاره ممکن است کاربرعملی داشته باشد اما بهرصورت انسان را درحد یک حیوان تقلیل داده است.

 

گزاره موفقیت:

 

2-( درمیان تمام کنشهای یک فرد اگرکنش خاصی بیشترپاداش یابد، احتمال بیشتری وجود دارد که فرد همان کنش را تکرارنماید).[3][9]

 

3- گزاره ارزش ( این سه گزاره گزاره های عقلی است) ( هرچه واحد فعالیتی که شخص برای شخص دیگرانجام می دهد پرارزشترباشد شخص اول فعالیتی را که بافعالیت شخص دوم پاداش یافته است بیشترانجام خواهد داد)[4][10]. یعنی ممکن است یک عمل یکبارانجام شود ویکبارپاداش داده شده باشد اماپاداش پاداشی ارزشمندی بوده است.

 

4- گزاره محرومیت – سیری (اگرشخص درگذشته ای نزدیک پاداش خاصی را یه دفعات بیشتربه دست بیاورد، واحد بعدی ان فعالیت برای اوبه همان اندازه ارزش کمتری می یابد)[5][11] یعنی عملی که درمرحله ای اول پاداش می گیرد این پاداش ازنظرارزشی درنزد کنشگربسیارارزشمند ترازپاداش مرحله ای دوم است. همینطورپاداش دوم نسبت به سوم وسوم نسبت به چهارم ارزشمندترخواهد بود تااینکه این فعالیت کاملا متوقف شود ویک فعالیت پرارزشتر دیگرجایش را بگیرد. مانند قانون بازده نزولی دراقتصاد.

 

5- گزاره پرخاشگری- تایید. هومنزدرمورد قسمت اول می نویسد( زمانیکه کنش شخص پاداشی را که انتظاردرد دریافت نکند ، یا کنش اومنجربه تنبیه ای غیرمنتظره شود، اوعصبانی خواهد شدواحتمال بیشتری وجود داردکه رفتاری پرخاشگرانه ازخود نشان دهد ونتیجه چنی رفتاری برای اوپرارزش ترخواهد بود)[6][12] انتظارپاداش یاباید ارضا شود ویا نارضایتی بدنبال خواهد داشت. درمورد بخش دوم گزاره که تاییدباشد نیز هین سخن است اما درشکل ایجابی ان. هومنزمی گوید( وقتی کنش یک شخص پاداش مورد انتظاررا دریافت دارد ، به ویژه اگرازحد مورد اتتظارش بیشترباشد یابه تنبیه ای که انتظارمی رفت منجرنشود، خشنود خواهد شد. وبه احتمال قوی رفتارتایید کننده ای ازخود بروزخواهد داد ونتایج چنین رفتاری برای اوپرارزش ترخواهد بود.ص [7][13]).

کنش متقابل نمادین:

 

 

 

 اقای ویلیام اسکیدموردربحث انواع نظریه های جامعه شناسی، سه نوع نظریه را ازیکدیگرتفکیک می کند.

 

1-   نظریه های قیاسی

 

2-   نظریه های الگو

 

3-   دیدگاهها

 

دلیل این تقسیم بندی نه بخاطرتفاوت درموضوع بلکه بخاطرتفاوت درروش انها است. دونوع اول ازنظرشکل منطقی تفاوت زیادی باهم ندارند ونتبجه ای منطقی ترودقیق ترازدیدگاهها دارند. اما درمورد دیدگاه ، گاه اورا اصلا نظریه بحساب نمی اورند ولی چون نظریه ودیدگاه هردو برای تبیین رویداد های اجتماعی بکارگرفته می شود لذا به دیدگاه نیزنظریه اطلاق کرده اند. تفاوت نظریه ودیدگاه دراین است که نظریه تبیین را به معنای استنتاج دقیق ازقضایای منطقا مقدم درنظرمی گیرند یعنی به شکل منطقی وباصغرا وکبرا ونتبتجه استدلال می کنند. اما دبدگاه این فرایند استدلال را ندارند وپیش بینی ناشی ازفهم فطرت وبصیرت نسبت به تلاشهای انسانی انجام می دهند. دیدگاه ویا ریکرد عبارت است ازپرداختن به جنبه های فراموش شده ای نظریه.

 

کنش متقابل نمادین یک دیدگاه است. وروش که درپش دارد نیزهرگزبه تجربه درنمی اید.

 

این نظریه برای مدتی زیادی بیشترمتکی برسنت شفاهی وغیررسمی بوده اما طی ده سال گذشته کوششهای برای نهادینه کردن ونظام مند کردن ان صورت گرفته است.

 

کانون شکل گیری این نظریه امریکا وگروه جامعه شناسی دانشگاه شیکاگودرحدود 1920 بوده است.

 

این نظریه بلحاظ پژوهشی تجربی قوی اما ازجهت نظری ضعیف است.

 

کنش متقابل نمادین بلحاظ روش تفهمی است. انهم تفهم تفسیری. یعنی اگربخواهیم رفتارانسانها را بی فهمیم باید باانهاهمدلی کنیم( همان سخنان وبر) ورفتاررا ازدید انها درک وتصورکنیم. اما بلحاظ نظریه خردنگراست.

 

 

 

بنیانگذاراین رهیافت جورج هربرت مید وبعدازان شاگردش بلومراست. مید که خود یک فیلسوف بود تا یک جامعه شناس، کتابی معروف خودرا بنام  ذهن ، خود وجامعه را در1934 دربسط این رهیافت منشرکرد.

 

ریشه های تاریخی:

 

 کنش متقابل نمادین ازدونجله فکری متولد شده است.1- فلسفه پراگماتیسم 2- رفتارگرای روانشناختی.

 

فلسفه پراگماتیسم: طرح مسئله ذهن – جسم درتاریخ فلسفه به اعصارگذشته برمی گردد. مسئله این است ک هریک ازما از ذهن خودش اگاهی دارد. ازاین رومعقول خواهدبود که فرض کنیم ذهن داربودن شرط طبیعی برای افراداست. با این حال هیچ جوهر ویا عنصرمادی شناخته شده ای دربدن وجود ندارد که متناظربا ذهن باشد. بطورکلی درگذشته دونوع تفکرفلسفی درباره مسئله رابطه ذهن وجسم وجود داشت. البته اصل بحث درمورد این بود که منشاء رفتارچیست ذهن است ویاجسم؟ مکتبی می گفتند که بحث درباره وجود ذهن بی معنا است. یعنی همه ما یقین داریم که چیزی بنام ذهن درجای وجود دارد واوست که تمام اعمال ر اکنترول می کند ومنشاؤ تمام اعمال است. ونه تنها ذهن فردی بلکه ذهن جمعی نیزوجود دارد مانند اراده ا ی گروهی، روح ملی وکلمات ازاین قبیل. دراین دیگاه فکروفعالیت های ذهنی مقدم برجسم وعمل است. قبل ازانکه عمل واقع شود، تفکرذهنی را لازم دارد. درمقابل این دیدگاه مکتبی دیگرمعتقد بودند که ذهن اصلا وجود ندارد ویک تصورواهی ازسیستم عصبی است. تمام کارهای که به ذهن نسبت داد می شود، توسط سیستم عصبی انجام می شود.

 

 درهمین گیرودارفلسفه پراگماتیسم( عملگرای ، واقع گرای ، اصالت دادن به عمل) وارد میدان شد واعلام کرد که این گونه مباحث ازاساس نادرست است زیرا ما هرکاری کنیم به ماهیت ذهن نمی توانیمبرسیم. منشاء رفتارهم ذهن وهم جسم است.لذا بیاییم بجای بحث ازماهیت ذهن ومنشاء رفتار، ازکارکرد وفایده ای رفتاربحث کنیم. همانگونه که بحث ازذهن وجسم بحث بی خود است، بحث ازفرد وجمع نیزیک بحث بی خود است. تمایزمعناداری بین ذهن وجسم ونیزفرد وجامعه وجود ندارد. اصولی عملگرایان:

1-  به نظرعمل گرایان جامعه ساخته وپرداخته ای خود انسان است. جامعه چیزی جزیکسری فعل وانفعالات انسانها نیست. حقیقت ویا واقعیت بگونه ای اماده وقبل ازانسان درجهان نیست.

 

2-   انسانها بدنبال دانشی می روند که برای شان سود ومنفعت داشته باشد.نه علم بماهوه علم.

 

3-  اگربخواهیم انسان را بشناسیم باید ببینیم چگونه عمل می کند. انسانها ازطریق رفتاروعمل شان شناخته می شود نه گفتارویاتعریف دیگران.

 

 فردگرای روانشناختی است: مید درکارش ازرفتارگرای اقای واتسون نیزمتاثربوده است. درروانشناسی بنیادی واتسون بررفتارهای مشاهده پذیرسروکاردارد وبرمحرک وپاسخ تاکید دارد. یعنی انسانها تنها دربرابریک محرک واکنش نشان می دهدمانند حیوانات بدون انکه فکرکنند به عبارت دیگربه فراگرد ذهنی که درفاصله ای محرک وپاسخ است توجه ندارد. مید با واتسون درسه امرتفاوت داردولذت مید روانشناسی خودرا روانشناسی اجتماعی می نامد. مید برخلاف واتسون رفتارگرای را دردوبعد ذهن وجامعه بسط می دهد. مید می گوید که رفتارگرای روانشناسی ریشه درروانشناسی جانوری دارد. ازابعاد داخلی (ذهنی) وخارجی (جامعه) رفتارچشم پوشی می کند. اما مید معتقداست که جامعه وذهن هردو برکنش ورفتارموثراند. مید اصطلاح کنش را برگزید تا نشان دهد که منظورازرفتار غیرازرفتاردرنزد فردگرای روانشناسی است.

 

1-  نخست انکه مید تاکید انحصاری واتسون بررفتاررا بسیارساده انگارانه می انگاشت. ورفتار را اززمینه ای اجتماعی اش جدا ساخته است.

 

2-    دوم انکه واتسون علاقه ای به توجه به فراگردهای ذهنی کنشگرندارد.

 

3-  سرانجام انکه چون واتسون ذهن را رد می کرد لذا مید اورا متهم می کرد که انسان را به عنوان موجود منفعل می پندارد درصورت که انسان یک موجود فعال است.

 

مید توجه به رفتار را ازواتسون گرفت. واین امر را که منشاء عمل نه ذهن تنها ونه جسم تنها است را ازفلسفه ای پراگماتیسم گرفت ونظریه خودرا با  سه تا پیش فرض اساسی وبنیادی که اساس نظریه  کنش متقابل نمادین است پی ریزی کرد:

 

1-   انسانها برمبنای معناهای که چیزها برای ان ها دراند روی ان عمل می کنند.

 

2-   این معانی محصول کنش متقابل اجتماعی درجامعه ای بشری اند.

 

3-  درجریان یک فرایند تفسیری که هرفرد دربرخورد با نشانه ها به کارمی گیرد،‌ این معانی جرح وتعدیل وکنترول می شوند.این سه فرض تقریبا برسه بخش کتاب مهم مید، ذهن، خود وجامعه انطباق دارند.

 

مید ازکدام دروارد بحث ذهن ، خود وجامعه شد؟

 

ازانجاکه مید معتقداست منشاء عمل ورفتارانسانها سه چیزاست . ذهن ، خود کنشگروجامعه ، لذا وارد بحث درزمینه ای این سه مقوله می شود.

 

نقطه ای اغازکارمید درباره خصوصیت مهم است که انسان ها را ازسایرحیوانات جدا می کند. اومانند بسیارای ازمتفکران اجتماعی می گوید حیوانات با علامت زندگی نموده وبایکدیگرارتباط برقرارمی کنند مانند جنگ دوسگ که باتکان دادن دم خود قدرت ویاضعف خود را به یکدیگرنشان میدهد اما انسانها براساس نمادها زندگی نموده وبایکدیگرارتباط برقرارمی کنند.

 

تفاوت علامت ونماد: علامت یک معنای ذاتی، طبیعی وفطری دارد مانند دود که بصورت طبیعی دلالت براتش می کند. اما نماد ها بوسیله انسان ها ساخته می شود. وانسانها با قرارداد برای هرنماد یک معنا وبرعکس برای هرمعنا یک نماد می افریند. این مطلب همان مولفه وپیش فرض اول درکارمید است(خود).

 

هرنماد معنای دارد که دربین تمام افراد یک جامعه مشترک است. یعنی همه ازنماد یک چیزرا می فهمد. درحقیقت می توان گفت که نماد ها نوعی معانی مشترک است. این معانی مشترک درجریان کننش متقابل بوجود می اید زیرا مردم هرفرد درصدد ان است که ازکنشی که انجام میدهد به نتیجه ای عملی برسد ورسیدن به نتیجه عملی نیزتنها درگروه هماهنگی بادیگران است وازطریق این کنشهای هماهنگ، نمادها افریده می شود. به عبارت دیگردراثراین هماهنگی یک زبان مشترک بین تمام افراد بوجودمی اید. پس کنش متقابل نمادین معانی را تولیدمی کند ومعانی جهان مارا می سازد. این مطلب همان پیش فرض دوم دراندیشه میداست( جامعه). جامعه بسترکنشهای متقابل است.

 

 هردو مولفه ای که ذکرشد گفتگوی بیرونی است اما درانیشه ای مید یک گفتگوی درونی نیزهست که همان فرایند تفسیری باشد. یعنی درکنش انسانی بین محرک وپاسخ یک جعبه ای سیاه وجوددارد که عبارت ازتفکرباشد. این همان مولفه سوم دراندیشده میداست( ذهن).

 

 پس طبق نظریه کنش متقابل نمادین، جامعه عبارت است ازکنشهای متقابلی بین افرادکه براساس نمادها صورت می گیرد. کنشهای متقابل هم بوسیله ای نمادها انجام می شود وهم نماد ها را می سازد.

 

کنش متقابل نمادین را همواره به منزله یگ گفتگو بین دونفرتشبیه می کنند که دراین صورت دراین نظریه دونوع گفتگو وجود دارد یکی گفتگوی بیرونی ودیگری درونی.

ذهن:

 

 ذهن عبارت است ازذخیره ای دانش انسان که توسط کنش متقابل بوجود می اید. یا گنجینه ای معانی که که همواره درحال شدن وافزایش است. یا مجموعه ای ازاطلاعات واگاهی که فرد دراثرکنش متقابل بدست می اورد. ذهن یک موجود ویک عنصرثابت نیست بلکه یک فراگرد ویگ فرایند است که دراثرکنش متقابل همواره درحال نوبه نوشدن وساخته شدن است ( شاید مانند حرکت جوهری).

 

 

 

نظریه پدیدار شناسی وروش شناسی مردم نگار:

 

( منبع: ریتزر، اسکیدمورو یان کرایب):

 

1

 

-هردو نظریه  ازانگاره های تعریف اجتماعی است. یعنی کنشگرابتدا موقعیت خودرا تعریف می کند وسپس مبتنی برتعریف عمل می کند.

 

2- هردو به نوعی جامعه شناسی روزمره اند.

 

3- سرمنشاء هردو نظریه ادموند هوسرل فیلسوف (1938-1859 )است.

 

3- الفرد شوتس(شاگرد هوسرل) با الهام ازافکارفلسفی هوسرل وجنبه های ازمباحث جامعه شناختی، جامعه شناسی پدیده شناختی را پایه گذاری کرد.

 

4- گارفینکل متاثرازشوتس، مباحث نظریه پدیده شناسی را تکمیل کرد ونظریه روش شناسی مردم نگر را پایه ریزی کرد.

 

همانندیها وتفاوتهای هردو نظریه:

 

الف) همانندیها:

 

1-  هردو نظریه برتعریف های اجتماعی یعنی نحوه تعریف کنشگران ازموقعیت های اجتماعی وعملکرد انها برپایه ای این تعاریف، تاکید دارند.

 

2-   هردو برمسایل روزمره وپیش پا افتاده تاکید خردبینانه دارند.( جامعه شناسی روزمره گی).

 

3-   هردو نظریه، ازنظریه‌ای خلاق است. یعنی انسانهارا فعال ونه منفعل می بینند.

 

ب) تفاوتها:

 

1- بلحاظ روشی، پدیدار شناسی ازانجا که نزدیک تربه هوسرل است، تاحدودی رنگ و بوی فلسفی دارد.اما روش شناسی مردم نگربیشترخصلت تجربی دارد وبیشتربه مسایل ملموس می پردازدماننند راه رفتن وگفتگو وتحلیل نوارهای صوتی.

 

2- پدیدار شناسی براگاهی وساختارفکری توجه دارد وبه رفتارازان جهت که تجلی اگاهی است توجه دارد. اما روش شناسی مردم نگر برعکس، بررفتارتوجه دارد وبه اگاهی ازان جهت که منشاء اعمال است توجه دارد. به عبارت دیگرهردو براگاهی ورفتارتاکید دارد امادر پدیدار شناسی اگاهی برجسته ورفتارکمرنگ است( جامعه محصول ساختارهای ادراکی است) ودرروش شناسی مردم نگررفتاربرجسته  واگاهی کمرنگ است.( درون سرکنشگرهیچ چیزی نیست که مورد توجه روش شناسی مردم نگارباشد به جزمغزچیزی دیگری درسرکنشگرنیست. گارفینکل به نقل ازریزرص 325 ).

 

3- درپدیدار شناسی، هرچند برخلاقیت کنشگران توجه می شود اما بهرصورت پدیده های فرهنگی روی اگاهی ودرشکل دادن اگاهی تاثیردارد ونوعی جبرفرهنگی را قبول دارد اما روش شناسی مردم نگر،تصویری خلاقانه ترازانسانهادارد.

 

نظریه پدیدارشناسی:

 

 اما قبل ازان افکارهوسرل وفلسفه پدیدارشناسی:
فلسفه پدیدارشناختی:

 

بنیانگذار این فلسفه هسرل است. هوسرل دراین فلسفه درجستجوی پی ریزی نوعی فلسفه رادیکال( ریشه ای) به معنای واقعی بود. ازدیدگاه او معرفت علمی که ازتجربه ها ورفتارروزمره ریشه می گیرد ازاین رفتارها فاصله گرفته وازان جدا شده است. ووظیفه ای پدیدارشناس ان است که بین معرفت علمی ورفتارها  وتجربه های روزمره پیوند  برقرارکند.

 

موضوع مورد بررسی هسرل، ساختارهای بنیادی اگاهی است. پیش فرض اصلی این سخن این است که  دنیای را که ما دران زندگی می کنم،دراگاهی ما ویا درکله ای ما خلق شده است. بهوده به نظرمی رسد اگردنیای خارج را که می بینیم ووجود خارجی دارد انکارکنیم اما حرف این نظریه‌این است که جامعه ساختارذهنی افراد است که دربیرون انعکاس می یابد وبرخارج افگنده می شود.دنیای خارج فقط ازطریق اگاهی ما معنا پیدا می کند.اشیاء خارجی ذاتا معنادارنیست بلکه وقتی با ذهن ارتباط پیدا می کند، معنادارمی شود( منظورهوسرل ازاگاهی وذهن نیزیک موجود ثابت درمغزنیست بلکه همین ارتباط ذهن با خارج است). به این معنا که وقتی شئ خارج باذهن ارتباط پیدا کرد، طرحواره ان درذهن شکل می گیرد وبراساس ان طرحواره، انسان ان شئ را معنا می کند. ووظیفه یک فیلسوف پدیدارشناس هم این است که این ارتباط وفرایند معناکردن را مطالعه کند.

 

فرهنگ بسترشکل گیری این طرحواره ها است. به این معناکه درفرایند جامعه پذیری براساس فرهنگ جامعه، یکسری طرحواره های درذهن  انسان شکل می گیرد وبراساس همان الگو وقواعد وهنجارهای که درذهن جای داده است ونهادینه کرده است، بادیگران کنش می کند ورفتارانجام می دهد.ازبدوتولد تا مرگ ودرطول جامعه پذیری طرحواره های درونی ذهن می شود وبراساس همین طرحواره ها انسان کنش وواکنش انجام می دهند ودرنتیجه چیزی بنام جامعه شکل می گیرد. فرهنگ عام وکلی است اما طرحواره با توجه به ذهنیت وخلقیات افراد تاحدودی فردی وشخصی است.ساختارهای ذهنی ویا محتوای ذهن، ازطریق درونی کردن فرهنگ بوجودمی اید. وچون افراد دریک فرهنگ هستند لذا طرحواره های شان باوجود تمایزات اندک اشتراکات فراوان دارد. ولذا رفتارهای بیرونی انها نیزکه ازاین طرحواره ها ناشی می شود متعادل ویکنواخت و دارای نظم است. وجامعه نیزعبارت است ازتجلی همین طرحواره های مشترک.

 

سئوال: اگرانسان تحت تاثیرفرهنگ دارای طرحواره می شود، دیگرازاد نیست بلکه مجبوراست وعدم خلاق؟ هوسرل می گوید که افراد مجبورنیست بلکه درالگوهای که درقالب ذهن می ریزد، دخل وتصرف نیزمی کند وبصورت فعال با انها برخورد می کند. وبا دخل وتصرف انرا درخارج انعکاس می دهد. مثلا یک مهندس وقتی یک ساختمان ویا چیزی مانند انرا می بیند یک طرحواره ازان درذهن می گیرد وسپس با دخل وتصرف واعمال سلیقه ای خود نقشه ای یک ساختمان جدید را می ریزد.

 

هوسرل می گوید انسانها بصورت منظم جهان پیرامون شان را می سازند وسامان می دهند اما اکثرا روبکرد طبیعی دارند واینکه جهان سیرطبیعی خودرا دارند ومانیزمحصول جامعه وجهان پیرامون خودهستیم. هوسرل معتقداست که این رویکرد طبیعی باید کنارگذاشته شود ویادربین پرانتزگذاشته شودوگرنه هیچگونه معرفت علمی بدست نمی اید.

 

الفرد شوتس برجسته ترین جامعه شناس پدیدارشناختی است . اوتحت تاثیرافکاراستادش ونظریه کنش متقابل نمادین ونیزنقد فلسفی کارماکس وبر[8][14] بینش های پدیدارشناختی رابا جامعه شناسی تلفیق کرد ونظریه‌ای پدیدارشناسی را بوجود اورد. شوتس نیزمانند هوسرل معتقد بود که جامعه محصول ما انسانها وبدست ما انسانها ساخته می شود. اوموضوع مورد بررسی خودرا اگاهی انتخاب کرد ونیزکنشهای که ازفراگرد اگاهانه برمی خیزند. این کنشگران اجتماعی اند که بافعالیت اگاهانه شان جهان اجتماعی را می سازند. اما این دست ساخته ای انسان ، بعد ازانکه افریده شد، خود تبدیل به یک موجودی می شود که فعالیت خلاقانه ای بعدی را محدود می سازد.( شوتس تصویردیالکتیکی ازواقعیت اجتماعی دارد). شوتس با انکه درمورد جامعه وکنشگران ان زیاد صحبت کرده بود اما بهرصورت نتیجه گرفته بود که این جهان را نمی توان مورد بررسی علمی قرارداد. او معتقد بود که میان ان جنبه های ازجهان اجتماعی که باید ازنظرفلسفی باید تحلیل کرد وان جنبه های ازجهان اجتماعی که با علم باید کاوید فرق گذاشت. اوجهان اجتماعی را به چهارجهان تقسیم کرد که تنها یکی ازانها مورد تحقیق علمی قرارمی گیرد. این چهارجهان بلحاظ دومتغیرتقسیم شده است. یکی متغیرنزدیکی ودیگری متغیرتعین پذیری. نزدیکی یعنی اینکه واقعیت های اجتماعی تا چه اندازه به زمان کنشگرنزدیک است. تعین پذیری یعنی اینکه واقعیت اجتماعی ویارویداد اجتماعی تا چه اندازه تحقق یافته ایا باجزیئیات ویا بصورت کلی ومبهم.

 

قلمروهای واقعیت های اجتماعی :

 

1-   جهان اسلاف  (VORVELT )

 

2-   جهان اخلاف  (FALGEVELT)

 

3-   جهان معاصرمستقیم   (UMVELT)

 

4-   جهان معاصرغیرمستقیم  (MITVELT)

 

جهان اخلاف جای برای مانورعلم ودانشمند نیست بدلیل فقدان متغیرتعین. یعنی قلمروی اخلاف، جهان یکسره ازاد است وهرنوع که بخواهد اتفاق بیافتد می افتد. کاملا ازاد ونامتعین است. قوانین علمی هیچگونه تسلطی بران ندارد. وتنها بصورت کلی می توان اینده را پیش بینی کرد نه باجزئیات. اما قلمری اسلاف تا اندازه ای به تحلیل علمی تن درمی دهد. کنش کسانیکه درگذشته زندگی می کرده کاملا تعین پذیرفته است. دراین قلمروی هیچ عنصری ازازادی وجود ندارد. اما متغیرزمان دران مفقود است. یعنی انها بلحاظ زمانی با ما بسیارتفاوت دارد. زیرا ما با فکروذهنیت امروزی به گذشته نگاه می کنیم. وازمقولات رایج دران عصراستفاده نمی کنیم. لذا محل تحلیل علمی نیست.

 

پس فهم تفسیرها گذشته گان دشواراست ودرک تفسیرایندگان امکان ناپذیر. اما فهم معاصران باید اسان وممکن باشد اما شوتس می گوید درقلمروی جهان اجتماعی مبتنی برتجربه ای مستقیم که کنش کنشگربصورت مستقیم مشاهده می شود بخاطرانکه کنشگربه میزان زیادی ازادی  وخلاقیت دارند که هرلحظه ممکن است مسیرکنش خودرا تغییربدهد. ولذا دانشمند نمی تواند این مقوله ای سیال ولحظه ای را مطالعه کند. امادرقلمروی مبتنی برتجربه ای غیرمستقیم، ساخت اجتماعی واقعیت رخ می دهد ویک دانشمند فرصت خوبی برای درک ان دارد. میت ولت جنبه ای ازجهان اجتماعی است که دران انسانها معمولا با نمونه های ادمها ویا باساختارهای اجتماعی گسترده ترسروکاردارد ونه با کنشگران واقعی.-  این سخن شوتس شباهت بسیارزیاد به مفهوم تیپ ایده ال ماکس وبردارد-. درجامعه تیپ های مختلف انسانها بنوعی طبقه بندی می شوند ویک نمونه ازانها انتزاع می شود که این نمونه ها مورد تحلیل جامعه شناس واقع می شود. مثل درمورد اقای زید- که یک روحانی ویک طلبه است- اما ابتدا مفهوم سازی ونمونه سازی می کنیم وتمام این مدل ادم ها را اسم روحانی می دهیم وسپس برای یک روحانی یکسری صفاتی واقعی که دارند، را تعریف می کنیم وانگاه با اقای زید وهرطلبه ای دیگرنه به عنوان  اقای زید- که یک طلبه است- بلکه به عنوان نمونه ای ازیک تیپ ادم ها- روحانی- وارد کنش وواکنش می شویم. این نمونه ها به ندرت تحت تجربه ای مستقیم درمی اید. ازانجا که کنشگران به جای ادم های واقعی با نمونه ها روبرویند، دانش انها ازمردم، برمبنای کنش متقابل رو در رو ودائما درمعرض تجدید نظرقرارنمی گیرد. این دانش به نسبت پایدارازنمونه های کلی ازطریق تجربه ای ذهنی، را می توان مورد بررسی قرارداد وازاین راستا می توان ان فراگرد کلی را که ادم ها ازطریق ان با جهان اجتماعی روبرو می شوند، تااندازه ای تشخیص داد[9][15].

 

بنابراین معرفت ما ازجهان اجتماعی اینگونه شکل می گیرد. یعنی ازطریق نمونه سازی وساختن طبقاتی ازتجربه ازطریق مشابهت ها . مثلامن درجریان تجربه ام متوجه می شوم که بعضی چیزها خصوصیات مشترکی دارند- مثلا ازجای بجای دیگرحرکت می کنند درحال که محیط اطراف انها ثابت است- این مشاهده انتزاعی ترین طبقه بندی ( هستی های زنده ) را به من می دهد. سپس متوجه می شوم که بعضی ازان ها صدای ازخود صادرمی کنند که من قادربه تولید ان ها نیستم، به این ترتیب ازمقوله ای ( هستی های زنده) مقوله ( مردمان) را استخراج می کنم.سپس طبقات مختلف مردمان دیگرر امتمایزمی کنم. سیاه پوستان، سفید پوستان، مردان، زنان وسرانجام ان خصوصیاتی را مشخص می کنم که دیگران را بطور خاص ازیکدیگرمتمایزمی کند. پدرم، دوستم. پس ان کنش وواکنشهای را که یک جامعه شناس با ان سروکارداردومورد مطالعه قرارمی دهد کنشهای اگاهی است ونه کنشهای دنیای واقعی.

 

ما این سنخ بندی ونمونه سازی را ازفرهنگ ودرطول جامعه پذیری یاد می گیریم. ما تمام معلومات حسی وغیرحسی خودرا درقالب یکسری مفاهیم ونمونه ها سازماندهی می کنیم.

 

میت ویلت جهان قشربندی شده ای است که سطوح متفاوت ان بادرجه ای ناشناختگی مشخص می شود. هرچه سطح مورد نظرناشناخته ترباشد، روابط ادمهای درگیردران را بیشترمی توان مورد بررسی قرارداد. برخی ازسطوح عمده ای قلمروی میت ویلت که با کمترین سطح ناشناختگی اغازمی شود به قرارزیرند:

 

1-   سطحی که دران کنشگران بایکدیگردرگذشته روبروبوده اند و.. – ریتزر، ص 338 - .

 

درجهان میت ویلت هرچه انسانهای موجود دران غیرشخصی تروناشناخته ترباشد، بیشترقابل مطالعه ورفتارانها بیشترقابل بررسی است زیرا دراین روابط ادمها بایکدیگرکنش متقابل رودررو ندارند ودانش انها ازهمدیگربیشترمحدود به نمونه های کلی ازطریق تجربه ای ذهنی است.

 

نمونه سازیها به عنوان نسخه های هستند که که انسانهایاد می گیرند که درموقعیت های مختلف وکجا وچگونه ازان استفاده کنند.

 

گاهی اوقات ما ازیک تیپ یک نمونه ای ذهنی ساخته ایم – مثلا اخوند ها ادم های صادق ، امین و... اند- اما اگردردنیای اجتماعی دیدیم که اخوند ها اکثرا غیرصادق وغیرامین اند، دراینجا درتجربه ای ذهنی خود تغییرداده وانرا موافق انچه دیده ایم دوباره بازسازی می کنیم. ونمونه های مان را مورد تجدید نظرقرارمی دهیم. قابل ذکراست که اصل نمونه سازی مثلا نمونه گرفتن ازاخوند ها همواره ثابت است واین تجدید نظردرتجربه های ذهنی وشخصی است.

 

 

 

سئوال ؟ حال نظریه پدیدارشناسی به عنوان یکی ازنظریه‌ای جامعه شناسی کارش این است که ذهن ها ونمونه ها رامطالعه کند، چگونه می تواند این کاررا انجام دهد؟ یک علم معنای ذهنی چگونه امکان پذیراست؟ شوتس می گوید همه ای انسانها دارای عقل سلیم است وبراساس همین عقل سلیم ازدنیای واقعی اجتماعی معرفت های خودرا بدست می اورد. اما یک دانشمند فرقش با انسان عادی که تنها عقل سلیم دارد این است که علاوه برعقل سلیم معرفت علمی نیزدارد. یعنی ابتدا ازطریق عقل سلیم معرفت خود ازدنیای واقعی اجتماعی را بدست می اورد – نمونه سازی ومفهوم سازی می کند- وسپس همین مفاهیم بدست امده ازطریق عقل سلیم را دوباره سنخ بندی ومفهوم سازی ونمونه سازی می کند. ولذا کاریک جامعه شناس روی نمونه های کاملا انتزاعی نیست بلکه با دنیای وقعی نیزارتباط دارد.

 

جهان حیاتی :

 

 جهان حیاتی که شوتس ازان نام می برد همان فرهنگ است. همان چارچوب فرهنگی که انسانها ازطریق ان به نمونه سازی می پردازد. انسانها را محدود می کند اما هرگزمجبورنمی سازد.

 

عناصرسازنده جهان حیاتی:

 

1-   دانش به مهارتهابنیادین یا همان اداب ورسوم

 

2-   دانش سودمند یا همان علمی که بدنبالش برای عالم فایده وسود داشته باشد.

 

3-   دانش به دستورالعمل ها یا همان هنجارها.

 

 روابط مای وروابط انهای :

 

شوتس می گوید هردو رابطه درجهان حیاتی وجود دارد. روابط مای تحت تسلط فراگردهای اگاهانه ای فردی قراردارد درصورت که روابط انهای تحت تسلط نیروهای فرهنگی قراردارند.  روابط مای ازدرجه بالای صمیمیت برخورداراست. رو در رو است . بامیزان اشنای کنشگران بازندگینامه ای شخصی همدیگرمشخص می شود. رابطه ای مای  ویژگی جهان ام ویلت است که قابل بررسی علمی نیست.زیرا یک رابطه ای کاملا فردی وانجصاری  وخلاق است. اما روابط انهای را که می توان مورد مطالعه ای علمی قرارداد، همان میت ویلت است. روابط انهای با کنش متقابل با معاصران غیرشخصی مانند کارمند ناشناس پست که نامه را طبقه بندی می کند مشخص می شوند ونه بااشنایان مانند یک دوست شخصی.

 

 

 

ساختارگرایی:(stractulasim ):

 

 

 

ساختارگرای شکلی ازنظریه است که دردهه های 1970-1960 دررشه های مختلف علوم انسانی  تاثیرگذاشته است..

 

ساختارگرای درفرانسه ساخته شد اما درمیان روشنفکران بریتانیا وامریکا نیزطرفداران پیدا کرد. اما به دلیل انکه ازانجایکه به افکاری که ازفرانسه والمان ریشه می گرفت دربریتانیا وامریکا  به دید مشکوک نگرسته می شد. زیرا این افکار واندشه ها اکنده ازنظریه پردازی های نامفهوم تلقی می شد.  یکی دیگرازدلایل عدم توسعه این نظریه ان است که ازطرف هواداران خود نیزمورد حملات شدید  قرارگرفت.وخود اینها مبانی این نظریه را مورد تضعیف کرد  ودرنتیجه ای همین ارادات مکتب پساساختارگرای شکل گرفت.

 

ریشه ها وتبارساختارگرای:

 

1-  مردم شناسی بریتانیای

 

2-   جامعه شاسی فرانسه وسخنان دورکیم.

 

3-   سنت فلسفی که ازکانت ریشه گرفته بود.

 

4-   مکتب زبان شناسی ساختاری فردیناند دوسوسور

 

5-   نقدادبی روسی

 

همانطورکه این نظریه سرمنشاء های متفاوت دارد  شاخه های ان نیزمتعدد است . والبته چهرهای برحسته این همچنان فرانسوی است:

 

1-   درمردم شناسی اقای کلود لوی اشتراوس

 

2-   درجامعه شناسی وفلسفه اقای لوی التوسر

 

3-   درمطالعات فرهنگی واسطوره شناسی اقای رولان بارت

 

4-   در روانکاوی اقای ژاک لاکان

 

5-   درتاریخ اندیشه اقای مشیل فوکو

 

6-   درفلسفه اقای دریدا

 

پیش فرضها یا اصول موضوعه:

 

1-  دوزازپوزیتویسم درساختارگرایی دیده می شود. بویژه آنجا که هردو تنها خود را مساوی علم وعلمی می دانند.

 

2-   ضد تاریخ گرایی. این خاصیت ریشه درزبان شناسی دارد.

 

3-   ضد انسان گرایی anti-heaumanism  .

 

4-   تئوری گرایی

 

5-  عمق وزیرساخت،تعیین کننده روساختها است.ساختارگرایی ازهمین نقطه ازپوزیتویسم فاصله می گیرد زیرا پوزیتویسم درسطوح دورمی زند وازمطالعه چند مورد،درصدد تبیین برمی آیند.

 

6-  عمق ساختاریافته است:عمق قوانین شطرنج همان چند قانون به عنوان زیرساخت است اما ترکیب وبازترکیب این قوانین به قوانین بی شماری تبدیل می شود. به عبارت دیگرهرچند ممکن است ساختارهای اجتماعی درجوامع فرق کند اما همه آنها ازیک زیر ساختاری ثابت برخورداراست. این کل نگری وتعمیم گرایی نیزساختارگرایی را به پوزیتویسم نزدیک می کند.

 

7-   عینیت گرایی

 

8-  رویکرد کل گرایانه. اجزاء مهم نیست بلکه ترکیب مهم است.اجزاء معانی شان را بوسیله جایگاه شان دردرون کل بدست می آورد.

 

چند نکته:

 

1-  ساختارگرایی درنزد متقدمین ومتآخرین اندکی تفاوت دارد.درنزد کلاسیک ها مانند دورکیم،ساختارهای عینی وبیرونی مد نظراست درصورت که درنزد متآخرین مانند رولان بارت، ایده ساختاربصورت ideal وذهنی درنظرگرفته می شود.

 

2-  چرخش زبانی یکی ازپیش فرضهای ساختارگرایی است.زیرا درچرخش زبانی نیزگفته می شود که جامعه بمثابه زبان است.

 

یان کرایپ می گوید که ما به ساختاگرای با دونگاه می توانیم نگاه کنیم:

 

1-   بصورت یک روش برای فهم واقعیت های اجتماعی

 

2-   بصورت یک نظریه  که متشکل ازمجموعه مفروضات ماوراء الطبیعی است.

 

 ساختارگرای بعنوان یک روش بسیارخوب است وما ازین طریق می توانیم بسیاری ازچیزهای را که قادربه فهم ان نیستیم بفهمیم. اما ساختارگرای به عنوان یک نظریه قابل قبول نیست.زیرا دراین صورت این نظریه متشکل ازیکسری پیش فرضهای وگزاره های درباره ماهیت جهان که  است که قابل ازمون نیست اینک چند تا ازین مفروضات ماوراء الطبیعی:

 

1-  جهان به مثابه محصول افکار:   این ساختارگرای با مکتب ساختارگرای کارکردی متفاوت است . ساختارگرای کارکردی هرچند به ساختارها توجه دارند اما ساختارهای روبنای ومشهود ملموس وظاهری. اما ساختارگرای می گوید ما توجه مان به ساختارهای شالوده ای وبنیادی است که پنهان است ومسلط برانسانها. این ساختارهای پنهان ومسلط همان معانی کلی( معانی که افکارما برای شناخت ماهیت جهان پیرامون ما وضع کرده است)  است که موضوع بحث ساختار گرای است. ساختارگرای می گوید که جهان وساختارها کلا محصول افکارواندیشه های ماست. دنیای پیرامون ما دنیای است که افکارما انرا ساخته است. ( منظوراین نیست که افکار ما فزیک جهان  را می سازد بلکه منظوراین است که  دنیای را که ما انسانها دررشته های مختلف علمی درباره ان صحبت می کنیم  یکسری کلمات ونشانه ودال ها ومدلول ها تشکل می دهد و چیزدی دیگرنیست.مثلا وقتی ما درمورد ستاره ها صحبت می کنیم بیشتر درمورد  مفهومی که این واژه بران دلالت دارد بحث می کنیم).

 

یان کرایپ می گوید این ادعای ساختارگرایان کاملا درست است زیرا براستی مردمی که افکارمتفاوت دارند تا اندازه ای درنیای متفاوت نیززندگی می کنند.

 

جهان به مثابه یک انگاره منطقی: 

 

2- جهان دارای یک نظم  منطق سامانمند است. زیرا درحقیقت  زیرساخت جهان که همان معانی کلی باشد دارای نظم وسامانمند است.

 

3- مرگ سوژه:

 

سوژه یعنی فاعل  کنشگر که درنظریه ساختارگرای کاملا مرده است. دراین اندیشه مردم دیگرموئلفان اندیشه ها وکنشهای خویش نیستند. مردم عروسک های خیمه شب بازی  اندیشه های خود هستند.کنشهای او محصول انتخاب اونیست بلکه ازساختارشالوده ای افکار ویا منطق این افکارریشه می گیرد. به عنوان مثال اگرمن یک مسیحی هستم درباره مسیحیت صحبت نمی کنم بلکه این مسیحیت است که ازطریق من صحبت می کند . بعضی فراتر ازاین گفته اند که مردم صحبت نمی کنند بلکه به واسطه  ای ساختار شالوده ای زبان به سخن گفتن درمی ایند. انها کتاب نمی خوانند بلکه کتاب انها را می خوانند . انها جوامع را خلق نمی کنند بلکه جوامع انهار ا  خلق می کنند.[10][16]

 

این سخن تااندازه ای درست است زیرا واقعا مثلا ما چون یک مسلمان هستیم اینگونه فکرمی کنیم واگرغیرمسلمان بودیم شاید بگونه ای دیگرفکرمی کردیم.

 

 یا کرایپ می گوید درست است که ما بوسیله ای افکارمان محدود می شویم اما بگونه ای نیست که ما هیچگونه اراده وانتخابی نداشته باشیم.

 

حال به ساختارگرای  به عنوان یک روش برمی گردیم.ـ روش به این معنا که می تواند راهنمای خوبی برای تحلیل معانی کلی ویاساختارهای پنهان ومسلط باشدـ  ونیزدرضمن بیان خواهد شد که ساختارگرای چگونه اززبان شناسی ریشه گرفته است. برای روشن شدن این مطلب سخن چند درباره زبان وزبان شناسی  مطرح خواهدشد.

 

توضیحات بیشتر:

 

1-   مردم شناسی بریتانیایی

 

2-   جامعه شناسی فرانسوی وسخنان دورکیم:

 

دورکیم جامعه را بمثابه یک ارگانیسم معرفی کرد.ازسنت تمثیل ارگانیسم کلا دوجریان متولدشد:

 

الف) ساختارگرایی

 

ب) کارکردگرایی

 

مفهوم سوشال فکت ازدورکیم ازمفاهیمی است که زمینه سازتفکرساختارگرایی شد.به این معنا که پدیده های اجتماعی قابل تقلیل به افراد نیست.پدیده های اجتماعی خصلت های نوظهوردارند.

 

 

 

4- مکتب زبان شناسی سوسور:ساختارگرای همه محصولات انسانی را ساختارهای زبانی می داند.

 

 

 

از فردیناند دوسوسور به عنوان بنیانگذار زبان شناسی مدرن یاد می شود.  زبان شناسی کلاسیک که مربوط به دوره ای قبل ازسوسور است به مطاله تاریخ تحول زبان ویا تحول تاریخی زبان می پرداخت. اما سوسور امد وگفت ما باید درمورد زبان مطالعه ای استاتیک داشته باشیم همان کاری را که دورکیم درباره جامعه انجام  داد ما باید درباره زبان انجام دهیم یعنی  بیاییم عناصر  مختلف وبخشهای مختلف زبان را  ونیزمناسبات میان این بخشها را مورد مطالعه قراردهیم. تاریخ گرای درمورد زبان مانند تجربه گرای دراندیشه ساختارگرای ازامور  شنیع محسوب می شود. بیاییم به کارکرد زبان بی پردازیم. فردیناند دوسوسورچند مفهوم را فرموله می کند. البته بای توجه داشت که ما تاوقتی به اندیشه سوسورتوجه می کنیم درسطح زبان شناسی هستیم.

 

1-   تفاوت میان گفتاروزبانlanguage/parol

 

2-   تمایزمیان دوسطح همنشینی وجانشینیsyntagmalic/paroddigtic

 

3-   تفاوت میان تحلیل همزمانی ودرزمانیsynehronic/diachronic

 

4-   تمایزمیان دال ومدلولsignfier/signified

 

اول ودوم تفاوت میان گفتاروزبان وتفاوت میان دال ومدلول:

 

کارکرد زبان این است که مرد م  را قادرمی سازد که  با یکدیگرارتباط برقرارکند. حال بیاییم  بررسی کنیم که این زبان با چه میکانیسمی این کارکرد را می تواند دارا باشد واین وظیفه را چگونه انجام می دهد. این کار را نمی توان  با کنشهای گفتاری افراد انجام داد بلکه با ید به زبان به حیث یک کل نگاه کرد. وبین زبان وگفتارفرق قایل شد. زبان یک امرثابت است وزیرساخت  اما گفتاریک امرشناور  است وروساخت.  زبان منطق  خوابیده درپشت گفتار است . گفتارمکالمه و زبان گرامراست.گفتارتاریخمند وزبان غیرتاریخمند است.

 

زبان چیست؟   زبان عبارت است ازمجموعه ای ازصدا ها وقواعد حاکم بربوط به ترکیب این صداها.ـ شبه دستور درمدرسه ـ .

 

گفتارچیست؟ گفتار یعنی کلمات وجملاتی که ما با استفاده از ین صداها وقواعد حاکم بران می توانیم تولیدکنیم.مثلادرهرزبان فعل وفاعل است- زبان-  اما ساختار این فعل وفاعل ها درزبانهای مختلف فرق می کنندمثلا درفارسی فاعل مقدم برفعل است اما درعربی فعل مقدم برفاعل است.

 

نشانه (sign )

 

پس خود زبان یک ساختار است به عنوان زیرساخت گفتار . هرساختارازیکسری عناصر تشکیل شده است وعناصرساختارزیان  نشانه ها هستند.

 

سی اس پیرس فیلسول امریکای و ازقدماء ساختارگرای سه نوع نشانه را ازیکدیگرتفکیک می کند:

 

1 -  نشانه شمایلی(iconic )

 

2 -  نشانه شاخصی(indexical )

 

3 -  نشانه نمادین (symbolic )

 

درنشانه شمایلی رابطه بین نشانه وشئی خارجی براساس شباهت است. مانند صلیب دورگردن من با صلیبی که حضرت عیسی(ع) به ان بسته شد.

 

درنشانه شاخصی این رابطه براساس علت ومعلول است مانند رابطه ابروباران.

 

اما درنشانه نمادین این رابطه براساس قرار داد وتوافق مردم است.مانند چراع قرمز وتوقف کردن.

 

نشانه بودن زبان نیزازنوع همین قرارداد است. واژه ها درزبان همگی نماد اند مثلا می توانیستیم قرارداد می کردیم که به سگ پروفسوربگوییم.

 

نشانه دارای دوبعد ویادوجه یادوساحت است: دال ومدلول. مثلا سکه نشانه است وشیروخط به عنوان دوساحت تشکیل دهند آن.دال همان عنصرمادی صدای مادی سگ ویا علامت موجود برصفحه کاغذ است. مدلول همان مفهومی است که این صداها بران دلالت دارد. نکته بسیارمهم که ساختارگران بران توجه دارد این است که واژه ها مانند برچسپ براشیاء خارجی نچسپیده اند- چنانچه تصورعامه براین است- مدلول همان مفهوم است نه شیئ خارجی. یعنی وقتی واژه سگ را می گوییم درذهن مفهوم سگ متبادر می شود نه ان موجود چهارپای پشمالو. فرق مفهوم با شیئ خارجی نیزدراین است که مثلا مفهوم سگ پارس نمی  کند اما سگ خارجی  پارس می  کند. همین نکته درزبان شناسی مورد استفاده ساختارگران قرارگرفته است که می گویند افکارما جهان را می سازد.منظورازجهان همین جهان مفاهیم ومعانی کلی است که انسانها براساس قرارداد وتحت تاثیرفرهنگ ومحیط شان انرا می افرینند. مثلا ما درجامعه ودررشته های مختلف علمی ونیزدرارتباطات خود با دیگران وقتی درباره شیرویا سگ ویا ستاره ها صحبت می کنیم درحقیقت درباره مفاهیم این ها صحبت می کنیم.

 

نکته دیگراین است که زبان یک ساختاراست. این به این معنا است که ما دروضع این واژه ها به یک ساختارتوجه می کنیم. یعنی درمورد تک تک واژه ها بمثابه ساختاری ازیک کل توفق می کنیم مثلا چراغ قرمز ترافیک بخشی ازساختاراست که چراغ سبز رانیزشامل می شود.قرمزبمعنای توقف است چون سبزمعنای حرکت است. عدد سه بدلیل رابطه اش با یک ودو چهارمعناد می دهد.

 

پس جامعه مانند زبان است. همانگونه که زبان دارای یک ساختارشالوده ای ودارای عناصر دارای قواعد حاکم براین عناصراست جامعه نیزدقیقا چنین است. ولذا می گوییم که نظریه ساختارگرای ریشه درزبان شناسی دارد.

 

ایا تمام عناصرزبان معنا داراست؟ اگرنه پس معیارمعناداری عناصرزبان چیست؟

 

نه خیر. ومعیارنیز تغییرات متقارن است. تغییرات متقارن به این معنا است که که هرواژه دارای عناصر است وما عناصرانرا جابجا می کنیم درای جابجای اگرمعنا تغییرکرد ان واژه معناداراست وگرنه نه. مثلا درواژه سنگ بجای س ج می گزاریم وانگاه واژه جنگ را خواهم داشت ومی بینیم که معنا تغییرکرده است وازینجا می فهمیم که واژه سنگ معناداراست.ساختارگران غالبا این عناصر را بصورت جفت ها ی متقابل – تقابل دوتائی- سازماندهی می کنند.این قسمت را نفهمیدم.ر.ک. یان کرایپ. ص 174.

 

تفاوت میان نشانه شناسی وتفسیر: درتفسیریا هرمنوتیک ما بدنبال یک معنای نهایی هستیم اما درنشانه شناسی هیچ نشانه معنای نهایی ندارد.

 

 سوم سطح همنشینی وجانشینی:

 

عناصریک واژه چگونه شکل می گیرد؟ واژه ها چگونه باهم ترکیب می شوند؟

 

قوانین حاکم براین روابط میان نشانه ها دردوسطح قابل تحلیل است. سطح همنشینی که ازان به محورافقی نیزنام برده شده است ناظربراین است که کدام  وچه کلماتی می توانند بدنبال هم بیایند.یعنی همنشین شوند. وسطح جانشینی که ازان به محورعمودی نیزنام برده شده است ناظربراین است که ما چگونه این کلمات را ترکیب کنیم ویا چگونه این عبارات را باهم ترکیب کنیم.

 

الگوی زبانی بسط یافته: نشانه شناسی

 

ساختارگرایان می گویند هم زبان وهم جامعه ابزارارتباط ومحصول فکرواندیشه انسان است. ولذا جامعه را به اسانی وبخوبی می توان مانند زبان تحلیل کرد. اقای یان کرایپ این تعمیم وتوسعه زبانی را زیاد مورد پسند نمیداند. درچند صفحه بعد دومثال درجهت اینکه چگونه ساختارگرایان اززبان استفاده می کنند اورده می شود که مقداری ابهام دارد.

 

چهارم تحلیل همزمانی ودرزمانی: نگاه استاتیک ودینامیک

 

درتحلیل همزمانی یک مقطع اززمان را برش می زنیم وآنرا مطالعه می کنیم.مطالعات همزمانی بجای گذرزمان وتاریخ،به روابط اجزاء وعناصربیشتربهاء می دهد.مطالعات اجتماعی عمدتا وساختارگرایی اخصا یک مطالعه همزمانی است.اما مطالعه درزمانی به فرایند وسیرتکاملی جامعه ویا به عبارت دیگربه جامعه درگذرزمان می پردازد.

 

مزایای روش ساختارگرای

 

1-  یکی ازمزایای عمده این روش این است که مارا درتحلیل های وقعیت های اجتماعی به یک هسته ای زیرین وبنیادی ترسوق می دهد. وباتوجه به این هسته طبقه بندی وسازماندهی داده ها برای ما دشوارنخواهد بود.

 

2-   مفهومی متفاوت ازساختاربه ما معرفی کند.

 

3-  به ماگوشزد می کند که درجامعه سطوح مختلف و اشکار وپنهان وجود دارد. بعضی سطح ها اشکاراست وبعضی دیگرباید کشف شود.

 

4-   سطح شالوده ای بسیاراهمیت دارد

 

5-   میان یکپارچگی اجتماعی ویکپارچگی نظام تفاوتهای وجود دارد.

 

نارسای های این روش

 

تقلیل گرای. تمام توجه به مفروضات ماوراالطبیعی است وازگفتاروسطح ظاهری غفلت می شود

 

تغییر: به تغییرنمی پردازد. توجه به بعد استاتیک است نه بعد دینامیک.

 

 

 

                                                 ساختارگرایان

 

اول: لوی التوسر

 

التوسربرجسته ترین چهره ساختارگرایی است. ازآنجاکه اویک مارکسیست هم هست لذا او تحت عنوان نظریه مارکسیسم ساختارگرا بحث می شود.

 

مارکسیسم ساختارگرا، برگرفته ازکتاب یان کرایب.

 

 

 

مارکسیم ساختارگرا کلا سه اصل دارند قرارذیل:

 

-    توجه به ساختارهای مسلط وپنهان . به نظرمار کسیست های ساختارگرا  مرگ سوره به یک اولویت محتوم تبدیل شده است.  ساختارهای که کنش های مارا تعیین می کنند. ازطریق انها عمل می کنند وکنش های ما این ساختارهارا بازتولید وحفظ می کند. یا درمواردی ازطریق انقلاب انها را تغییر می دهند. انسانها عروسک های خیمه شب بازی ساختارهای اجتماعی اند واین ساختارها نیزبه نوعی ماشین تبدیل می شوند که درحرکت دایم اند.اقای یان کرایب اینجا برالتوسر اعتراض دارند وان اینکه اگرما انسانها عروسک های خیمه شب بازی  بیش نیستیم پس چگونه می توانیم ساختارهار را باز تولید کنیم.

 

-         توجه به عامل بودن ومجبوربودن انسانها

 

-         توجه به فرهنگ . سیا ست و اقتصاد با هم ودرکنارهم. برخلاف مارکس که تنها به اقتصاد توجه می کرد.

 

تفکرمارکسیم ساختارگرا درواکنش به دوجریان فکری که هردو قرائت های ازمارکس بودند شکل گرفت. اراده گرای واقتصاد گرای. ارداه گرای با این فرض استواراست که دروقوع رویداد ها مردم تعیین کننده اند نه سازمانهای اقتصادی. اینکه انسانها کنشگران ازاد اند که خود شان نوعی زندگی کردن شان را انتخاب می کنند. هرچند این ازادی را مردم درنظام سرمایه داری ازدست داده اند. وهرگاه مردم این سلب ازادی را دریابند وازادی خود را بازپس گیرند سوسیالیسم فراخواهد رسید. یا ن کرایب می گوید این دیدگاه وامدار اثاراولیه ای مارکس است.

 

دراقتصاد گرای گفته می شود که اقتصاد زیربنا است وتمام چیزهای ازسطح اقتصادی جامعه سرچشمه می گیرند.

 

ماهیت نظریه:

 

براساس نظریه پیرسپکتویسم ومنظرگرای بیرون ازنظریه چیزی وجود ندارد بلکه این نظریه است که خارج وواقعیت را می افریند. یعنی هرنظریه ازیک منظربه واقعیت می نگرد. دربیرون واقعیت است واین غیرقابل انکاراست اما انچه باید توجه کرد این است که نظریه درحقیقت نوعی نگاه ما به واقعیت است وتشکیل شده ازیکسری مفاهیمی خود ساخته ای ما.

 

؟ بنا براین اولا کدام نظریه مطابق با واقع است؟ کدام نظریه درست وکدام نظریه غلط است؟ معیار ملاک دراین باره چیست؟ ثانیا ملاک برتری یک نظریه برنظریه دیگرچیست؟

 

التوسردرجواب اول می گوید که درست است که نظریه ساخته و÷رداخته ای متفکراست اما اینگونه نیست که اصلا مرتبط با خارج نباشد بلکه با خارج مرتبط است.

 

اما درجواب سئوال دوم با ید گفته شود که چند معیاروجود دارد:

 

-    ازروی تشخیص علم ازغیرعلم. هیچ علمی برای یک باروبرای همیشه حقیقت را بیان نمی کند بلکه بصورت تکاملی وتدریجی انرا بیان می کند که سراغازان خلق مسئله وموضوع نظریه است.

 

-         بازبودن نظریه به لحاظ پرسش افرینی

 

-         برقراربودن ترتیب منطقی بین مفاهیم مندرج درنظریه.

 

مفاهیم بنیادی درنظریه لوی التوسر:

 

-         کردار وساختارها: کردارعبارت است ازیک عمل اگاهانه وبا قصد واگاهی واراده وانتخاب.

 

عناصرکردار:

 

-         مواد خام

 

-         وسایل تولید.

 

-         محصول ویا الگوی تولید

 

عامل تعیین کنند درکردار ترکیب نیروی کار بعلاه وی ابزارکار است که او مانند نوعی سوخت درخدمت دومی است.

 

انواع کردار:

 

-         کردارسیاسی

 

-         کردار ایدئولوپیک

 

-         کردار اقتصادی

 

این سه نوع کردار درجامعه  درقالب سه نوع نظام متجلی می شود نظام سیاسی وحکومت. فرهنگ واقتصاد.

 

 

 

مارکسیسم ساختارگرا

 

 

 

(مارکسیسم ساختاری، برگرفته ازکتاب ریتزر، ص 226- 215 )

 

 

 

مارکسیسم ساختاری امیزه ای ازدومکتب ساختارگرای ومارکسیسم است.

 

مارکسیسم ساختارگرا نیزمانند ساختارگرائی ازفرانسه سرچشمه گرفته است.

 

دربسترسوسیالیسم مدرن التوسر وپولانزاس نماینده گان شکل ارتدوکس تروسنتی ترمارکسیسم هستند.

 

التوسرمعتقد است که تا بحال ازمارکس تفسیرهای ناروای شده است ولذا انچه من می گویم سخنان واقعی مارکس است.این سخنان من معطوف به مارکس دوره اخرعمراست ونه دوره ای اول زندگی.

 

مارکسیسم ساختارگرا- لوی التوسر ونیکوس پولانزاس – بیشتر با نقدهای که بر مارکسیسم ارتدوکس ویا سنتی ایراد می کنند شناخته می شوند. سه تا ایراد عمده ای ازاین ایرادها قرار ذیل اند:

 

-    تجربه گرای: به نظراینها واقعیتهای براستی مهم زندگی درنظام سرمایه داری با ید ددرساختارهای حاکم برنظام جستجوکرد ونه درواقعیت های مشاهده پزیروداده های تجربی.

 

-    تاریخگرای: تاریخ گرای نیزبنوعی تاکید برداده های تجربی وچشمپوشی ازساختارهای مسلط جامعه است.ما وقتی می توانیم تاریخ را خوب بررسی کنیم وبفهمیم که ساختارهای بنیادی جامعه ای معاصر را خوب بفهمیم.

 

-    تقلیل گرای: درتفسیرازمارکس، اندیشه های اوتنها درمسئله ای اقتصادی تقلیل داده شده است واز دیگرساختارهای جامعه که دراندیشه ای مارکس وجود دارد غفلت شده است.

 

-          پرداختن به ذهنیات انسانهاوکنشگران. وغفلت ازساختارهای حاکم برجامعه.

 

 اصول مارکسیسم ساختاری:

 

التوسرمی گوید که درانقطاع معرفت شناختی صورت گرفته است. زیرا مارکس قبل وبعد از1845 کاملا متفاوت است. مارکس دراین تاریخ یک چرخش جدی دراندیشه هایش داد. وان اینکه تاقبل ازین تاریخ مارکس یک انسان ذهن گرا، فیلسوف ویک ایدئولوژیک است اما بعد ازاین تاریخ اووارد مرحله ای علمی زندگی اش می شود وکتاب سرمایه را می نویسد.التوسرمعتقد است که مارکس دراین تاریخ یک کشف علمی تازه ای دست یافت که ازجهت ماهیت وپیامدهایش متفاوت ازگذشته است.مارکس علم نوینی را برپاکرد: علم تاریخ تشکهای اجتماعی[11][17]

 

مارکسیست های ساختاری معتقداست که تفسیرازمارکس به عنوان یک جبرگرای اقتصادی یک تفسیرنادست است به دلایل ذیل:

 

1-  اگربی پزیریم که مارکس توجه بیشترش را روی بعد اقتصادی متمرکزکرده بود این توجه ویژه ای نظام سرمایه داری بوده است نه تمام جوامع. مارکس گفته بود که درنظام سرمایه داری اقتصاد برجسته است.

 

2-  اینکه مارکس برفعالیت های تولید تکیه دارد منظورش تنها تولید اقتصادی مانند تولید اتومبیل نیست بلکه تولید افکارواندیشه وتولید هنرو... نیزمورد نظراو بوده است که به ان توجه نشده است.

 

3-   متن کتاب اندکی ابهام دارد.ص 221 .

 

4-   بازمبهم است.همان.

 

 

 

به چند دلیل:

 

1-  مارکس مفاهیم یکسره تازه ای را پروراند وانها را جنشین مفاهیم مانند ازخود بیگانگی وانسان مداری ساخت. ویکسری مفاهیم علمی مانند تشکلهای اجتماعی،روساختارو... را مطرح کرد.

 

2-   مارکس به انتقاد ازنظریه ای انسان گرای پرداخت.

 

3-   مارکس انسانگرای را یک ایدئولوژی تعریف  کرده بود واین یعنی اینکه انسانگرای یک امرپوچ است.

 

التوسربران است تا ازیک ایده ای ساختارگرای را ازدل اندیشه ای مارکس بیرون بیاورد. اومعتقد است که درجامعه سه ساختارعمده وجوددارد: سیاست، ایدئولوژی واقتصاد. هرکدام استقلال نسبی دارند. هرچند درپایان کاراقتصاد مسلط خواهد شد.برکنش انسانها حاکم است.

 

تحول تاریخی جامعه  ناشی ازتناقضات درونی ساختارها است.

 

التوسرجامعه ای سرمایه داری را یک تشکل اجتماعی ونوعی جامعیت عینی وپچیده دریک مرحله ای خاص ازتحول تاریخی می انگارد.

 

التوسردرمورد کنشگران یک نظرجبرگرایانه داشت اما درمورد ساختارها چنین نظری نداشت ومیان ساختارها نوعی رابطه ای دیالکتیکی را تشخیص داده بود.پایان کتاب ریتزر).

 

 

 

تعیین کنندگی درتحلیل نهائی وساختارغالب.

 

 

 

( التوسرباتمام حملات که برمارکسیسم ارتدوکس مبنی برجبرگرای اقتصادی ، همچنان درمقابل تجدید نظرطلبی های اومانیستی که هرگونه اولویت سطح اقتصادی را نفی می کرد ایستاد.

 

یکی ازراه های دیگرفاصله گرفتن التوسرازمارکسیسم سنتی این است که او معتقداست که با توجه به اینکه کدام یک ازین ساختارسه گانه درجامعه حاکم باشد ما انواعی جامعه داریم. این بحث ازالتوسرمتکی برروشن کردن نظراو درزمینه ای شیوه ای تولید است.

 

شیوه ای تولید:

 

قبلا گفته شد که مادرجامعه سه نوع کردارداریم که یکی ازانها کرداراقتصادی است. کرداراقتصادی شامل ماده خام، وسایل تولید- ازجمله نیروی کار- ومحصول تمام شده است. درتحلیل سطح اقتصادی این عناصردرکناریکدیگرقرارگرفته ودرقالب یک عنصریعنی وسایل تولید، ریخته می شوند. ودوعنصردیگربه ان اضافه می شود بنام زحمت کش وغیرزحمت کش.زحمت کش به انهای اطلاق می شود که ماده خام را به محصول تمام شده بصورت مستقیم تبدیل می کند. اما اصتلاح غیرزحمت کش به انهای اطلاق می شود که مستقیما روی محصولی که تولید می شود کارنمی کند هرچند ممکن است به انجام دادن نوعی کاربپردازند ودراغلب جوامع به صاحبان وسایل تولید اطلاق می شود. البته باید توجه شود که انچه مهم این دوجایگاه ودوسمت درجامعه است نه افراد.

 

میان این عناصردورابطه ای مهم وجود دارد: رابطه ای مالکیت یعنی زحمت کش ویاغیرزحمت کش می توانند مالک وسایل تولید باشند. دوم رابطه ای کنترول است یعنی اینکه قدرت  به کارانداختن وسایل تولید کدام یکی ازدو جایگاه دارند؟. با این سه عناصر ودونوع رابطه می توانیم چهارنوع جامعه را ازیکدیگرتفکیک کنیم:

 

1-  فئودالیسم غیرزحمت کش: رابطه، رابطه ای ارباب – دهقان است. ارباب کاملا مالک زمین است – هرچند -امانتی ازشاه دردست اوباشد- وخوانواده های دهقانی روی زمین کارمی کنند وتنها زمان ونومحصول را تعیین می کند.-

 

2-  سرمایه داری: غیرزحمت کش مالک وکنترول کننده ای  کارخانه وزحمت کش کارگراست. این همان مرحله ای اول است فقط ابزارتولید رشد کرده است.

 

3-  انتقالی: انتقالی بینی سرمایه داری وفئودالیسم. اصتلاحا صنعت خانگی نامیده می شود. دراین جامعه کارگروخانواده اش روی زمین کارمی کنند اما کشاورزی تنها کفایت انهار نمی کند ولذا انها ازطریق تولید کالا وبا استفاده ازماشین های کوچک که هرکسی درخانه اش دارد امرارمعاش می کنند.اینجا بیشترکارگرمالک وکنترول کننده ای کالا وتولید است اما غیرزحمت کش بیشترتاجراند.

 

4-   سوسیالیسم: زحمت کشان بصورت گسترده صاحب وکنترول کننده ای وسایل تولید اند.

 

چند نکته ازیان کرایب:

 

1-   تغییردرمناسبات، باعث تغییرتکامل عناصرمی شود.

 

2-  این مدل تنها می تواند چهارنوع شیوه ای تولید را ازیکدیگرتفکیک کند واین چهارشیوه به هیچ وجه همه ای جوامع را پوشش نمی دهند. برای حل این معضل پولانزاس مالکیت های حقوقی وحقیقی را ازیکدیگرمتمایزکرده است.

 

3-   این ساختاربه تغییرات نمی پردازد بلکه طرحی برای جامعه ای ایستا است.

 

کارپولانزاس:

 

پولانزاس یکی دیگرازمارکسیست های ساختاری است واهل فرانسه است. اوباالتوسرودیگرمارکسیست های ساختاری وجوهی افتراقی دارد ووجوه اشتراکی. اما اشتراکات:

 

1-   موضوع مطالعه جامعه سرمایه داری است.

 

2-   اقتصاد گرائی مردود است

 

3-   تاکید برکنشگران فردی را رد می کرد.

 

افتراقات:

 

1-  اوبه التوسرودیگرمارکسیستهای ساختاری نیزحمله می کند انهارا به توجه بیش ازحد به ساختارها وغفلت ازواقعیات عینی متهم می کند.

 

2-   بیش ازدیگران به واقعیت های عینی وملموس توجه کرده است

 

3-   بیشتربه فعالیت های اجتماعی پرداخته است تانظریه سازی

 

4-  اونه تنها مارکسیسم ساختاری  را بلکه مارکسیسم هگلی – کارلوگاچ ونیزمکتب فرانکفورت- ر انیزبخاطرتوجه به عوامل ذهنی وتاکید بران متهم می کرد.

 

حرفهای که اختصاصی پولانزاس است: اولا جامعه دارای سه ساختاری سیاست واقتصاد وایدئولوژی است وثانیا هرکدام ازاین سه ساختاردردرون شان خرده ساختارها وخرده واحدهای دارد. یعنی هرساختاریک جامعیت یکپارچه نیست بلکه دارای خرده ساختاراست.وهمانگونه که ان سه ساختاراصلی ازخود مختاری نسبی برخورداراست این خرده ساختارها نیزبا انکه کنش متقابل دارند، ازخود مختاری نسبی برخورداراند.

 

تناقض هم درمیان سه ساختاراصلی وهم درمیان خرده ساختارها است.

 

تبیین رابطه ای سه عناصر اساسی جامعه:

 

الف)) دولت وایدئولوژی : دولت در درازمدت نمی تواند ازطریق زوروسرکوب سلطه اش را حفظ کند ولذا نیازبه یک ابزارسرد ملایم دارد وان ایدئولوژی است.

 

ب)) اقتصاد واید ئولوژی: مهمترین نقش ایدئولوژی  اموزش دادن افراد جامعه – درفرایند جامعه پزیری- برای تصدی سمت ها ومشاغل موجود دربخشهای اقتصادی است. پولانزاس می گوید در سرمایه داری تنها اموزش افراد برای تصدی سمت های اقتصادی کافی نیست بلکه باید سمت های ر اتصدی ادمهایش نیزبوجود بیاورد. مهم ساختاراست – نگاه ساختارگرایانه ای اورا بازتاب میدهد- .

 

ج)) دولت واقتصاد: هیچ مرحله ای سرمایه داری نبوده که دلت دران نقش تعیین کنند ه ای نداشته است.

 

مفهوم طبقات دراندیشه پولانزاس:

 

1-  درهرجامعه طبقه وجود دارد اما معیارطبقه تنها اقتصاد نیست بلکه ایدئولوژی  وسیاست نیزمی باشد.مثلا ما درجامعه سرمایه داری  حد اقل سه طبقه داریم طبقه ای مالکان وصاحبان ثروت وطبقه ای کارگران ونیزطبقه ای خرده بورژوا.به طبقه ای مالکان است.

 

2-  طبقات اجتماعی تنها ازطریق فراگرد همیشگی مبارزه ای طبقاتی تعیین می شود وطبقات ازترکیب این مبارزات که پیوسته درجریان است ساخته می شود.

 

نکته دیگردراندیشه ای پولانزاس این است که درجامعه می توان شیوه های تولید ی مختلفی را تصورد کرد مانند کشاورزی وکارخانه. ولذا طبقات اجتماعی مختلفی که به شیوه های تولید متفاوت تعلق دارند می توانند دریک جامعه واحد وجود داشته باشند.

 

دیگرانکه ما انسانها درجامعه خیال هرکاری وهررفتاری که می کنیم خیال می کنیم که خود مان با اختیاروانتخاب انر اانجام می دهیم درصورت ماها همه عروسک های خیمه شب بازی بیش نیستیم که تنها ان نقشهای که فرهنگ قبل ازامدن ما برای مام کشیده وطراحی کرده است را اجرا می کنیم. ما تنها بازیگرهستیم. تااینجا برگرفته ازکتاب ریتزر.).

 

 

 

خلاصه ای نظریه مارکسیسم ساختارگرای:

 

اولا درجامعه تنها یک عنصربنام اقتصاد نیست بلکه سه تا عنصر اقتصاد وسیاست واید ئولوژی – فرهنگ- وجود دارد. این سه ساختار ونیزخرده ساختارهای که دارند درکنش متقابل بسرمی برند ونیزخود مختاری نسبی دارند. اما درنهایت نقش تعیین کنند ازان اقتصاد است.

 

دریک زمان ما می توانیم چند نوع جامعه داشته باشیم با توجه به اینک کدام یک ازان سه عنصرونیزکدام یک ازان دونوع مناسبات ورابطه درجامعه حاکم باشد.

 

دریک جامعه بیش ازیک دوطبقه وجود دارد.

 

درجامعه ساختارهای مسلط وپنهان وجود دارد وکردارما تابع ان ساختارها است وما خودمان انتخاب ارا ده انتچنانی نداریم.

 

فرهنگ، نقشهای ما را قبلا ازانکه ما به دنیا بیاییم نوشته وطراحی می کند.

 

درجامعه کشمکش وجود دارد اما نه تنها برسرمسایل اقتصادی بلکه مسایل سیاسی ونیزمسایل ایدئولوژیگ.

 

مفاهیم:

 

1-   کردار

 

2-   طبقه

 

3-   ساختارها وخرده ساختارها

 

4-   عروسک خیمه شب بازی

 

 

 

دوم لوی اشتراوس:levv strause

 

تآثرگذران براشتراوس:

 

1-  مارکس:مارکس بحث روبنا وزیربنا را مطرح کرد. واشتراوس که موضوع مطالعه اش فرهنگ است گفت هرفرهنگ یک زیربنا یا زیرساخت دارد که وظیفه پژوهشگرآن است که این بنیه ها وزیرساخت ها را درآورد.

 

2-  فروید: فروید نیزدرمباحثش معتقد است که مشکلات جنسی زیربناء است. اشتراوس با وام گرفتن این داشتن منطق بنیادی برای پدیدها درضمن برفردگرایی فروید انتقاد واردکرد.

 

3-   دورکیم:تآکید برساختارهای اجتماعی ووجدان جمعی.

 

اما دوتفاوت با دورکیم:

 

اول: دورکیم جامعه را دریک سیرتکاملی ازدوره مکانیکی به ارگانیکی می داند درصورت ساختارگریان چون بحث زمان را وارد بحث نمی توانند لذا به تکامل جامعه نیزنپرداخته اند.

 

دوم:دوری اشتراوس ازکارکردگرایی پوزیتویستی دورکیم.

 

4-   سوسور: سوسورنه مستقیم بلکه ازطریق دونفریکی جاکسون ودیگر... ازطریق چند آموزه :

 

-         اینکه امرعام برامرفردی مرجح است

 

-         ترجیح امررابطه ای بجای امرمجزا

 

-         می شود نشانه سوسوری درتحلیل پدیده های غیرزبانی بکارگرفت(اشتراوس)

 

بصورت کلی درکاراشتراوس سه قلمری مشخص شده است:

 

1-   تحلیل نظامهای خویشاوندی

 

2-   نظریه طبقه بندی بدوی ... توتمیسم

 

3-   تحلیل منطق اسطوره(مهمترین بحث اشتراوس)

 

دغدغه اصلی: شناسای ساختارهای روانی ناخود آگاه که شالوده نهادهای اجتماعی است.وطبیعی است برای این کارباید بدنبال زندگی وجوامع اولیه می رفت.زیرا اولازندگی بدوی ساده تروراحت تراند برای مطالعه وثانیا چون تمام جوامع دریکسری اصول به عنوان زیرساخت مشترک اند لذا یافتن این شالوده درآنجا قابل تعمیم برهمه جا است.

 

تحلیل اسطوره: اسطوره ها دومرجع زمانی دارند. پس اسطوره بی زمان وجود ندارد:

 

1-   اسطوره ها راجع به حوادث که به گذشته خیلی دورمانده مربوط است.

 

2-   اسطوره خود را ازگذشته می کند وتمام زمانها را درمی نوردد وبرهمه اعصارخود را تطبیق می دهد.

 

اسطوره ها مانند رستم واسفندیارواقعی نیستند امابه حوادثی تاریخی ربط دارند. کارکردشان این است که مشکل زندگی مارا درسطح خیال حل می کند. ما وقتی مشکل خود را عملا نتوانیم حل کنیم، داستان می سراییم  وقصه می سازیم واسطوره می سازیم.پس اسطوره برای حل تعارضات میان آمال وآرزوها ازیکسو وتجربه زندگی واقعی وروزمره ازسوی دیگراست.

 

 هراسطوره ازچند گذاره تشکیل شده است که چند گذاره آن به عنوان زیرساخت وثابت اند وگذاره های دیگردرحال تغییروتبدل.

 

سوم: رولان بارت:

 

بارت فرانسوی ازجمله مهمترین منتقدان ادبی قرن بیستم است اما چون به ساختارها پرداخته است ازطریق نظریه ساختارگرایی ذیل مباحث جامعه شناسی نیزبحث می شود.آدمی افسرده که تا آخرعمرازداج نکرد. سرانجام درسال 1978 زیرکامیون شد ومرد. به چیزهای توجه کرد که تا ان زمان هرگزتوجه کسان دیگررا جلب نکرده بود مانند مطالعه مبل، صندلی، برج ایفل و.. ده ها چیزهای حاشیه ای.

 

تآثیرگذاران بربارت:

 

1-   مارکس

 

2-   اشتراوس

 

3-   لاکان

 

4-   دریدا

 

یکی ازویژگیهای اندیشه بارت،چرخشهای است که دراندیشه او اتفاق افتاده است.او ابتدا یک ساختارگرا است ونشانه شناس وبعدها گرایش به هرمنوتیک ودر1969 درکتاب لذا متن خصلت پساساختارگرایانه بخود می گیرد. ازبارت به عنوان بناینگذارنشانه شناسی simyology نیزیاد می شود.

نشانه شناسی سوسور، اشتراوس وبارت:
سوسوردرسطح زبان،اشتراوس آنرا درسطح فرهنگ گسترش داد وبارت آنرا همه جای کرد.

 

دغدغه اصلی: مطالعه وشناخت ذهنیات انسان مدرن. ولذا باید ازطریق زبان وارد شد ونیزازطریق نشانه شناسی ونیزاسطوره به عنوان یکی ازنشانه ها.

 

اسطوره شناسی بارت که انرا ازاسطوره اشتراوس متفاوت می سازدL(برای مطالعه بیشترر.ک. مجله ارغنون مقاله یوسف اباذری. وکتاب مجموعه مقالات بارت 1956 که شرح دقیق ازروش شناسی اش نیزهست). بارت دراسطوره شناسی اهمیت فوق العاده دارد. او ازترکیبی نقد مارکسیستی با نشانه شناسی،اسطوره شناسی را ساخت.

 

1-   بارت نگاه تاریخی به اسطوره دارد درصورت که اشتراوس نگاه غیرتاریخی دارد.

 

2-  اسطوره ها تنها دردنیای قدیم تعلق ندارد انگونه که اشتراوس می گوید بلکه ذهنیات امروزی ما پتانسیل بیشتربرای اسطوره سازی دارد وهم دارد این کاررا می کند.مثلا مایکروسافت امروزه یک اسطوره است.

 

3-  هرچیزامکان اسطوره شدن را دارد. ونیزهیچ اسطوره جاویدان نمی ماند- اشتراوس می گفت اسطوره خود را برتمام قرون تطبیق می کند-

 

4-   اسطوره شناس باید نگاه انتقادی به جامعه داشته باشد.

 

5-  اسطوره درک کاذبی ازپدیده ها می دهد. ولذا اسطوره یک ایدئولوژی است.هرچیزی وقتی اسطوره شد،طبیعی تلقی می شود.چیزیکه تا قبل ازاسطوره شدن یک پدیده تاریخی بود به یک پدید غیرتاریخی بدل می شود.امرمصنوع به امرطبیعی تبدیل می شود.

 

چرا وچگونه تمام چیزقابلیت اسطوره شدن را دارد؟

 

زیرا هرچیزاستعداد مدیوم شدن وواسطه حمل وانتقال پیام را دارد واین پیام ها چون  مخدوش می شود یک باورعامه Doxa را بوجود می آورد.کاراسطوره شناس نیزهمین Para-doxal پارادوکسیکال است یعنی شکستن باورعامه. شکستن امررایج وعادی ونشان دادن جنبه های انحرافی آن.

 

چگونه می شود تحریف را نشان داد؟

 

بااثبات اینکه تمام امورتاریخی اند ونه طبیعی وغیرتاریخی.

 

معیارصحت وسقم اسطوره شناسی یک اسطوره چیست؟

 

قوت استدلال درنشان دادن وتبیین تاریخی بودن امور.

 

بنیان اسطوره شناسی بارت برتمایزی است که بین دال ومدلول قایل است.

 

نشانه شناسی بارت: ر.ک. یان کرایپ ص......:

 

دراندیشه بارت مجموع ازدال ومدلول که همان نشانه درنزد اشتراوس بود، دال است. یعنی نشانه اشتراوس مساوی با دال درنزد بارت است.

 

منابع:

1.  نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر، جورج ریتزر؛

2. نظریه اجتماعی تفکری نظری در جامعه شناسی، ویلیام اسکید مور